

فیلم جدید آقای سیامک شایقی از آن دست فیلمهاییست که در دسته ی ، "حالت دوم" قرار میگیرند. یعنی فیلم های بد. بعد از این دسته بندی بسیار قاطعانه (!) به سراغ توصیفات و دلایل "بد" بودن فیلم میرویم و به این مسئله اشاره میکنیم که اگر ، موضوعی به این نابی که جای کار بسیاری دارد ، دست فرد دیگری بود و فیلمنامه تفاوت های اساسی هرچند کمی داشت ، شاید با فیلم بهتری سروکار داشتیم. فضای فیلم بسیار بی روح و کسل کننده است. از زمان آغاز فیلم (هنگام سحر) گرفته تا آشنایی ما با شخصیت های اصلی قصه ، در وضعیتی ناآرام ( سالگرد پدر خانواده و چرت چند دقیقه ای خواهران در کنار عکس پدر و شمع های روشن ) ، یا طرز برخورد سرد و کم جان کاراکترها با یکدیگر ، خانه ی کلنگی پیج در پیچ درب و داغان و نورپردازی سرد و بی رنگ فیلم، بازگوی این مسئله هستند.در این فیلم هیچ چیز شادی آوری وجود ندارد. حتی مسئله ی ازدواج هم با غصه و غم همراه است. در این فیلم هیچکس شاد نیست. این سنگینی فضای فیلم بر مخاطب نیز تاثیر می گذارد و اجازه ی یک جا نشستن و تماشای فیلم را به او نمی دهد و میل ترک سینما را از طرف او بسیار قوت می بخشد. فراموش نکنیم که این فضاسازی با توجه به اهداف فیلم و حرفی که برای گفتن دارد ، بسیار در تضاد است و به همین دلیل ، نقطه ی ضعف به شمار می رود.
سه کاراکتر اصلی این قصه ، سه خواهر مجرد هستند که در سه رده ی سنی کاملا متفاوت با یکدیگر زندگی می کنند.
خواهر اول ، خواهر بزرگ است که نقش مادر خانواده را بازی میکند ! دلسوز ، فداکار ، اندکی ناامید و عاشق ! بر حسب اتفاق شاید ، این خواهر بزرگ معلول هم هست. مسئله ی مهمی که شاید حتی بود و نبودش هیچ تفاوتی در روند داستان نداشت و انگار برای ملاقات مجدد خواهر بزرگ ، با خواستگار قدیمی اش که اتفاقا او هم در یک کوهنوردی ، مچ پایش شکسته و با عصا راه می رود ، در قصه جای داده شده بود. البته از مشکلات توهمانه ای که این مسئله برای خواهر بزرگ رقم میزند نیز میگذریم. خواهر بزرگ البته دیوانه هم هست ! این دفعه اما، بابت نسبتی که به شخصیت قصه دادم عذر میخواهم ، اما خوب چه کنم دیگر؟ خسته شدم از موجود درب و داغانی که با خودش حرف می زند. واقعا خسته شده ام و اصلا درکش نمیکنم.
خواهر دوم، خواهر وسطی ، شاید نقش پدر خانواده را بازی می کند. او بعد از تماشای پرده ی سوخته می گوید: " پنجاه شصت هزار تومن از بین رفت" و خواهر بزرگ به خواهر کوچک ، درباره ی خواهر متوسط (!) می گوید : " درست مثل آقاجون شده" . خواهر وسطی به دنبال درآوردن نان و پول و سامان دهی بدبختی ها و دردها است. این خواهر شیرزن ، نه تنها در خانه ، بلکه در محل کار نیز ارتباط دهنده و حلال مشکلات است. او تنها حسابدار کارخانه کاشی سازی است ، اما به رئیس کارخانه که خواستگار شماره ی ۱ باشد ، توصیه های ایمنی و راه های موفقیت را ارائه می کند. به طراح کارخانه که اتفاقا آقای خواستگار شماره ی ۲ هم هست ، ایده هایی برای طرح های بهتر کاشی ارائه می کند ، غم خوار و مسیر ارتباطی کارگران با رئیس است و ..... . خواهر وسطی نمونه اغراق شده ی زن رنج دیده ی سینمای ایران است ، زنی که برای ادامه ی زندگی دست به کارهای طاقت فرسایی میزند ، مشکلات زیادی را پشت سر می گذارد و در آخر به آنچه می خواهد می رسد. خواهر وسطی اما با همه ی ناملموس بودنش ، برای بنده بسیار ملموس است. چون "لادن مستوفی" نقش آن را ایفا می کند و چه کسی بهتر از لادن مستوفی برای نقش زن زحمت کش؟ لادن مستوفی مرد است ! مرد ! خواهر وسطی ، زحمت کش ، لایق ، پرابهت و عاشق !
و اما خواهر سوم، خواهر کوچک که طبق معمول باید برای وضع و حالش سر تکان داد ! از آن سر تکان دادن های افقی ، با تسبیح و سبیل و یا شاید تسبیح و چادر ! به هرحال مهم آن سر تکان دادن افقیست ! ملتفدید که؟ قصه ی خواهر کوچک ، قصه ی بنده و هم نسلان من است. هم نسلانی که انگار هیچ وقت درک نخواهند شد ! (شاید حتی فردا همین هم نسلان من ، برای نسل بعدی ، افقی سر تکان بدهند. ) خواهر سوم و البته هم نسل من ، لوس ، شنگول ، خنگ ، خرابکار و هرچه شما دوست دارید اسمش را بگذارید و به آن نسبت دهید ، است. و البته عاشق! او پرده های خانه را آتش می زند ، سر به هواست ! روزنامه ی روز را به سمت آشغال دانی پرتاب می کند (!)، به جای کار و کمک به خانواده ، یکهو به سرش میزند بازیگر شود ! عاشق شعر است و آشپزی ، اما همیشه تقلب می کند ! با پسری که به او ابراز علاقه میکند ، رک صحبت می کند و بسیار بی حیاست!
هر سه خواهر قصه ی آقای شایقی با تمام دلایلی که یکی از آنها حتی کافیست تا ما با آن ها همذات پنداری نکنیم ، خواستگارهای عاشقی دارند ! خواستگارهایی که اگر خانه و ماشین ندارند ، اما سرشار از عشق هستند و البته این بسیار کافیست. چرا ؟ چون که اتفاقا خواهران غریب ما هم عاشق هستند.
از دیگر عناصر آزاردهنده ی این فیلم ، میتوان به عبور بی وقفه ی هواپیما از بالای خانه ی مورد نظر و قطعی برق خانه اشاره کرد. شاید دلیل عبور هواپیما از بالای خانه و سرصدای ایجاد شده از عبور آن ، برای این باشد که بیننده متوجه دیالوگ های (تا اندکی) مهم فیلم نشود و خودش را با آنها مشغول نکند. بابت عبور هواپیما پس باید تشکر هم کرد. و شاید اما این دلیلی است برای نمایش تزلزل و بی ثباتی و یک التهاب درونی در وجود تک تک کاراکترهای فیلم. التهابی که ما درکش نکردیم. یعنی اصلا ندیدیم که درکش کنیم. اولین باری که عبور هواپیما و این استرس و نگرانی ناشی از آن را تماشا کردم ، به یاد شاهکار استاد فینچر افتادم. البته آنجا قطار بود و یک دلیل محکم و استوار برای لرزش و اضطراب. آنجا یک چیزی واقعا قطع شده بود.
سیامک شایقی بعد از کارگردانی "باغ فردوس ۵ بعداز ظهر" ، فیلمی نه چندان خوب، ( تلفیقی از حالت اول و زیرشاخه هایش ! ) به طور رسمی به دنبال موضوع "زنان" رفته و قصد ساخت فیلمی درباره ی آنها را داشته ، که البته به هیچ وجه سربلند از زیربار آن بیرون نیامده. "خواب زمستانی"، فیلم خوبی نیست. به قول دوستی : " چه کسی بهای این ۲ ساعت تلف شده ی ما را خواهد داد ؟"
آهنگ دوازدهم:
خوب در آهنگ های قبلی دیدیم که قضیه ی دختر و من به کجا رسید و در طی یازده آهنگ قبل ، تقریبا باهاش آشنا شدم و بسیار هم ازش ترسیدم. با گذشته ی اون آشنا شدم و تقریبا فهمیدم چرا اینجاست. در این آهنگ من رو در رو میشم با دختر و باهاش صحبت میکنم. اون به من میگه که چه چیزی از من میخواد و من قصد دارم بهش کمک کنم ، اما نمیتونم ! پس راهنماییش میکنم.
دانلود آهنگ دوازدهم : The Girl in the Bloody Dress
دانلود متن آهنگ دوازدهم به زبان اصلی
دختری با لباس خونی ، از جلوی چشمام رد شد
دختری با لباس خونی، از اونجا رد شد
ماه رو توی تاریکی شب میبینم
صورت کثیفش رو میبینم، اوه! ( صورت دختر)
دختر کوچولویی با لباس خونی نزدیک و نزدیکتر میشه
چشماش رو در وجودم احساس میکنم (انگار به من زل زده )
به دوروبر نگاه میکنه و همه کارایی که انجام دادم رو میبینه
همه ی کارهایی که تو زندگیم انجام دادم
دختری با لباس خونی، میدونم امشب برای چی اینجاست
دختری با لباس خونی
به چیزایی که تو ذهنم میگذره نگاه میکنه
ماه رو توی تاریکی شب میبینم
صورت کثیفش رو میبینم، اوه!
دختر کوچولویی با لباس خونی نزدیک و نزدیکتر میشه
چشماش رو در وجودم احساس میکنم
به دوروبر نگاه میکنه و همه کارایی که انجام دادم رو میبینه
همه ی کارهایی که تو زندگیم انجام دادم
دختر: نترس، اونجا هیچ چیز برای ترسیدن نیست
من به روحت نیاز دارم
من : نـه! نـه! نـه! روح من پر از گناهه
دختری با لباس خونی ، دستاش رو توی تاریکی مخفی کرده
دختری با لباس خونی، نشانه ی شیطان رو حمل میکنه
ماه رو توی تاریکی شب میبینم
صورت کثیفش رو میبینم، اوه !
دختر کوچولویی با لباس خونی نزدیک و نزدیکتر میشه
احساس میکنم دستاش روی من ِ
دستهاش رو پایین می گیره ، دستهای آغشته به خونش رو
خون برادرش
روح من به درد تو نمی خوره
بهتره قبل از طلوع آفتاب از اینجا بری
احساس میکنم دستاش روی من ِ
دستاش ، پر از خونه
خون برادرش ، خون
دختر: میدونم ! تقصیر من بود که برادرم به اونجا رفت ، جهنم ! حالا همه چیز تموم میشه؟
من : نه نه نه ، تو هنوز وقت داری ، تیک تاک
پ ِ ن ِ : برای دانلود آهنگ ، لینک مورد نظر رو در دانلود منیجر سیستمتون کپی کنید.
پ ِ ن ِ ۲: بقیه ی آهنگها و ترجمه ها رو میتونید در آرشیو بهمن و اسفند پیدا کنید.
پ ِ ن ِ ۳ : اسم وبلاگ تغییر نکرده ! همون "راه رفتن مرد مرده"
پ ِ ن ِ: دانلود کنید ورژن کامل چه گوارا از محسن نامجو با حجم 4.5MB
Artist : Dark Lunacy
Album : Forget-Me-Not
Title : Serenity
Year : 2003
See my eyes, my breaking own
The time has come and
Stolen me all
I'm walking to a Future lorn
Stand in peace
Where the silence grows
A sleeping angel in front of me
The stone and blood
Turn hand in hand, and show me
Garden gates so far from me
The fear to carry on
And this prayer is my only hope
Cover me, I'm feeling cold
I know the buran is blowing back
I'm waiting for the light
Until my human cry
Until serenity
Welcome clouds,
My autumn shades
Slowly burns your frozen grace
Lead me too, across my pain
Take me to ... Serenity
Storm of life,
Is breaking down the walls
Dark or shine,
The slaughter of mind
I'm afraid, watching over me
My lyrics arise
Wings of stone,
I'm praying on my knees
You know me, remember my name
Just a dream, or a strange reality
You're sleeping, I'm here ... awake
Welcome clouds,
My autumn shade
Slowly burns your frozen grace
Lead me too, across my pain
Take me to ... Serenity
Sign your face, my human cry
Drink my tears
And break the stone
Eternity, eternity
Take my hand ... Serenity.
------------------------
دهه ی شصت را دانلود کنید از محسن خان نامجو ! برنامه ای بوده در سانفرانسیسکوی آمریکا که ایشان هم دستی بر ساز زده و نوایی و هوایی و خلاصه اینکه آره!
فایل تصویری رو میتونید در این لینک ببینید و فایل صوتی رو هم که یک نفر لطف نموده و از کلیپ جدا کرده رو ، میتونید از این لینک دانلود کنید.
متن این آهنگ رو در حین استماع ، در ادامه ی مطلب قرائت نمایید.
پ ِ ن ِ ۱ : نصف هیجان و لذت شنیدن این آهنگ ، به های و هوی های ملت داخل سالن اجرا هست. اینها که سوت و کف و هوار می کشند ، ما هم هی حال میکنیم بکشیم ، هی بکشیم ، هی بکشیم ! راستی این آهنگ در ایران بسیار قبل ها اجرا شده و نامش بوده : " تریاک را به بازدمت پز! "
پ ِ ن ِ ۲ : با تشکر از وبلاگ روز نوشت
پ ِ ن ِ ۳ : این حنجره طلایی روز به روز خوشتیپ تر می شود معلوم نیست چرا!