
اینجا ، در این زمان ، در این حال ، تنها یک چیز میخواهم : می خواهم فیلم ببینم !
اول : آبی
.
.
.
.
.
.
پ ِ ن ِ : زندگی سخت است. سخت مثل سنگ. آنقدر سخت که وقتی با سر به سمت آن میروی ، از شدت برخورد با آن ، مغزت متلاشی می شود و آرزوهایت هر کدام به سمتی پرتاب می شوند ، آش و لاش.

اینجا چرا می تابــی ؟ ای مهتاب ، برگـــــرد
این کهنــه گورستان غمگین دیدنی نیســت
جنبیدن خلقــی که خشـــنودند و خرسنــد
در دام یک زنجیـــر زرین ، دیدنــی نیســــت
می خنــــدی اما گریـــه دارد حال این شـهر
ششصد هزار انسان که برخیزند و خسـبند
با بانـــــگ محــــــزون و کهنــــسال نقــــاره
دایم وضـــــــو را نو کنند و جامـــــه کهـــــنه
از ابــــروی خورشـــــید ، تا چشــــم ستاره
عجیب دیوانه ی مردان پیر عالـَمَم ! با آن موهای سفید و وزوزیشان که به هیچ جا بند نیست و در باد تکان می خورد. می خندند. گونه هاشان برق می زند. با دست به جایی اشاره می کنند ، بیرون از کادر. مردانی با چشم هایی آرام ، خمار ، سست ، بی حال ، غمگین و البته ناامید.
پ ِ ن ِ : پیر شهر ما امروز نیست که ببیند این ششصد هزار نفرها بیشتر شده اند. بسیار بیشتر.

میدونید ، نه نمیدونید. چون من مگر بیکارم که شما بدونید و بیام براتون دوباره توضیح بدم؟ بیکار که هستم ، اما نه اونقدر که بیام چنین کاری بکنم. مثلا فوقش میرم با بچه ها گل کوچیک بازی میکنیم دیگه ، نه؟ فوقش دو تا دوختر ، شایدم سه تا سه ختر رد میشن بهشون یه چیزکی هم میگیم. فوقش هم طرف پنج دقه بعد با دوست پسر کلفتش که با دو تا سیفون هم نمیره پایین برمیگرده و بیوگرافیمونو وارد فاز جدیدی میکنه. به هرحال من از اون دست آدم هایی نیستم که الکی وقتمو حروم کارهای بیهوده کنم. میدونید ، شما نمیدونید. شما هیچ چیز رو نمیدونید. شما نمیدونید چرا من دارم بیلی هولیدی گوش میدم. چرا تراشه ی مداد جمع میکنم ، چرا مجله هام رو تمیز نگه میدارم. چرا دی وی دی هام رو بالای کمد میزارم ، چرا یه عالمه تیغ که کندشون کردم روی میز کامپیوترمه ، چرا کلید در کمدم کار نمی کنه ، چرا سیم ماوسی که تو دستمه انقدر کوتاهه و خیلی چراهای دیگه. شما ها نمیدونید چرا. خوب شما به تخمتون هم نیست که چرا نمی دونید. من هم به تخمم نیست که شما چرا نمیدونید. پس در نتیجه من خیلی داغونم که با توجه این حقایق ، بازم پست میدم.
پ ِ ن ِ : میدونید ، هه ! اینم نمیدونید ! الان فصل پستای قشنگ قشنگ نیست. هوا باید سردتر باشه. آسمون گرفته تر ، اتاق تاریک تر. بخاری ، نسکافه ی داغ و تنهایی محض که الان نمیشه داشتشون. الان فصل سرماخوردگیه ! سرفه های سنگین ! قرص های سرماخوردگی که دیگه تاثیر ندارن ، خانم آمپول زن صکصی ! دستگاه بخور ، دستمال کاغذی ! الان فصل بدیه
پ ِ ن ِ 2 : ببین دیگه کار به کجا رسیده ! طرف برمیداره میگه : "شش هفته پیش من یه آدم معمولی و احساساتی بودم. درست مثل شما" * آخه آشغال عوضی تو از کجا میدونی من چه جور آدمیم ! تو که نمیدونی
پ ِ ن ِ 3: چه جالب ! می دونستین واژه ی نادان از هر دو طرف نادان خونده میشه؟ نمیدونستین دیگه !
* : دیالوگ مزخرفی از فیلم مزخرف Wanted
چه مسخرست که آدم توی جشنواره هر فیلمی که میبینه رو براش دست بزنه. اصلا این حرکت خودش نشون دهنده ی اینه که طرف اصلا به فیلم توجه نکرده. برای تست این موضوع میتونیم اسم و فامیل چندتا از افرادی که مطمئنیم برای تماشای فیلم ها به جشنواره میان رو توی یه فیلم زیرنویس کنیم یا بدیم یکی از بازیگرا بخونه و بهشون فحش خواهر و مادر بدیم و وقتی فیلم تموم شد ببینیم که اونا بازم دست میزنن یا نه ، که البته به نظر من میزنن.
میدونید این نوع جشنواره ها و برنامه ها باعث تجربه اندوزی میشه. مثلا من در چند روز قبل آموختم که هیچ وقت نباید فیلمی بسازم که کمتر از سه دقیقه زمانش باشه. چون وقتی فیلمی کمتر از سه دقیقه باشه ، هیچکس نمی فهمه که تموم شد یا نه و همه مثل ماست میشینن و میگن : خوب بعدش ! و فیلم بعدی شروع میشه !
پ ِ ن ِ : یک مرد مومنی تو پایتخت رو در سینماش ( توجه کنید : "سینماش!" ، سینمای خودشه هرکار دوست داره می کنه ، اصلا به من و تو چه ربطی داره ؟ ) نوشته که ورود آقایان مجرد روزهای پنجشنبه ، جمعه و شنبه به سینما ممنوع می باشد !!!
پ ِ ن ِ 2 : عمرا اگر یکی از شماها اون مقاله ی پست قبلی رو تا صفحه ی سه خونده باشه.