تبليغاتX
راه رفتن مرد مرده
سی و یکم تیر 1387
؟

این روزها همه ما را ........ می کنند. شما چه طور؟

الف ) اُسکُل
ب ) خر
ج ) مسخره
د ) جای خالی نکته ی انحرافیست

بیست و نهم تیر 1387
این روزها

چه روزهایی که می گذرند این روزها (!) دیشبی که آنقدر شلوغ بود که نفهمیدم بخندم یا گریه کنم ، خوشحال باشم یا غمگین ، افسرده یا شنگول ! در یک روز هم حمید هامون پایان می یابد ( البته جسما ) هم پاکو پنیا را میشنوی که می آید ، هم خیلی چیزهای دیگر که هرکدام باید عکس العمل متفاوتی از یکدیگر داشته باشند. مثل یک موجود بی اراده ! مثلا چرا نباید از شنیدن خبر مرگ آقای شکیبایی خوشحال شد؟ آقای شکیبیایی که خیلی دوستت داشتم ، باور کن منظور بدی ندارم ، خودم شخصا سر تیزر جشنواره فجر آخر کلی با آن سوت  کلمه ی فجرت می خندیدم ! اما چه کار کنم که می خواهم متفاوت باشم؟ ( اما بین خودمان باشد کلی ناراحت شدم )

چه قدر این روزها گندند ! آنقدر دلم می خواهد وبلاگ هایتان را ببینم و بخوانم که خدا می داند ! این اینترنت لعنتی هم روز به روز سرعتش کمتر از دیروز است !

چه سهیل نفیسی ها و چه محسن نامجوهایی گوش کردیم این چند روز ! انگار قصد آلبوم دادن ندارند و ما باید حالا حالاها همین هاشان را از بر کنیم !

 اینی که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی .....

 

بیستم تیر 1387
ملاقات با پسرعمه ی کله تَر
تو که دوست دوران کودکیم بودی هم نفهمیدی که من تنهاییم رو با هیچ چی عوض نمی کنم. همون آزادی از قید تعلق یا هرچی دیگه ای که می خوای اسمش رو بزاری. به هرحال تو یک سال از من کوچیکتر بودی و معمولا من بودم که توی هر صفی از تو جلو تر وایمیستادم ، مثلا صف دستشویی ! اما این دلیل نمیشه که تو این جور مسائل رو نفهمی.
اصلا برام مهم نبود که خیلی ها چی میگن دربارم ، اما تو که اون شب تو شهربازی بهم گفتی کله خشک (!) و من بهت گفتم منظورت چیه و تو گفتی یعنی با هیچ کی نمی پری ، همون شب من با خودم فکر کردم آخه دوست دوران کودکیه من ، مگر من ابراز ناراحتی کردم از این مسئله که تو آشفته شدی و این حرف رو زدی؟ دوست دوران کودکیه من ، باور کن من تنهاییم رو دوست دارم ، و حاضر نیستم مثل تو با کسی شریکش بشم و کار دستش بدم. شاید به خاطر این که اون شب تو شهر بازی من توی واگن های وسایلها تنهایی سوار میشدم واسم غصه خوردی که من چه قدر تنهام که البته بعید میدونم. اما باور کن همون شب و در یکی از همون واگن ها که پشت سر تو و شریک زندگیت بود و من توش نشسته بودم ، آرزو کردم همینطوری که الان خوشحال و شاد هستی ، بمونی. آخه دوست دوران کودکیه من ، باور کن برام سخته که ببینم غصه داری. هر چی باشه ما با هم بزرگ شدیم و خیلی کارها کردیم. حالا اینکه همیشه هرکاری رو دودر میکردی و می افتاد گردن من یه بحث دیگست ، اما من همیشه برات آرزوی خوشبختی میکردم ، چه اون روزایی که به رنگ لباس زیر دخترای فامیل گیر میدادی و چه اون روزایی که از شدت درد عمل تانسیلکتومی به خودت می پیچیدی.
دوست دوران کودکیه من ، من تنهاییم رو دوست دارم. حداقل فعلا !

سیزدهم تیر 1387
ای روزگار 2
بعد از روز های متوالی سکوت در انتظار یه پست عجیب غریب بودیم
تا عصیان سکوتتان را نشان دهد.....

عصیان سکوت من؟ مردم اگر باشی ، به تو نمی خندم اما اگر نباشی که نیستی میخندم. آخر این روزها مگر وقت برای عصیان هم باقی می ماند که من بازتابش را اینجا بروز دهم. نه دوست من ( نه دوستان من ) ، بنده نه عصیانی در کارم بوده و نه هیچ چیز فلسفی روانشناختی دیگری. من تنها یک موجود بدبخت و ذلیل دیگری هستم که برای فردا جان میککنم !  بله ، جان می ککنم !

 

 

 

دوم تیر 1387
ای روزگار
اینجانب از اعماق تَهَم برای همه ی شما تنگ شده بودم !!! به مولا اگر نباشد به لولا دروغ نمی گویم.
ادامه ی کامنت توسط ادمین وبلاگ حذف شد ( حالا این ادمین کی هست؟ )

آقا من در چند روز آتی برمیگردم ، تا برنامه ی بعد خدانگهدار