
چه روزهایی که می گذرند این روزها (!) دیشبی که آنقدر شلوغ بود که نفهمیدم بخندم یا گریه کنم ، خوشحال باشم یا غمگین ، افسرده یا شنگول ! در یک روز هم حمید هامون پایان می یابد ( البته جسما ) هم پاکو پنیا را میشنوی که می آید ، هم خیلی چیزهای دیگر که هرکدام باید عکس العمل متفاوتی از یکدیگر داشته باشند. مثل یک موجود بی اراده ! مثلا چرا نباید از شنیدن خبر مرگ آقای شکیبایی خوشحال شد؟ آقای شکیبیایی که خیلی دوستت داشتم ، باور کن منظور بدی ندارم ، خودم شخصا سر تیزر جشنواره فجر آخر کلی با آن سوت کلمه ی فجرت می خندیدم ! اما چه کار کنم که می خواهم متفاوت باشم؟ ( اما بین خودمان باشد کلی ناراحت شدم )
چه قدر این روزها گندند ! آنقدر دلم می خواهد وبلاگ هایتان را ببینم و بخوانم که خدا می داند ! این اینترنت لعنتی هم روز به روز سرعتش کمتر از دیروز است !
چه سهیل نفیسی ها و چه محسن نامجوهایی گوش کردیم این چند روز ! انگار قصد آلبوم دادن ندارند و ما باید حالا حالاها همین هاشان را از بر کنیم !
اینی که زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی .....
عصیان سکوت من؟ مردم اگر باشی ، به تو نمی خندم اما اگر نباشی که نیستی میخندم. آخر این روزها مگر وقت برای عصیان هم باقی می ماند که من بازتابش را اینجا بروز دهم. نه دوست من ( نه دوستان من ) ، بنده نه عصیانی در کارم بوده و نه هیچ چیز فلسفی روانشناختی دیگری. من تنها یک موجود بدبخت و ذلیل دیگری هستم که برای فردا جان میککنم ! بله ، جان می ککنم !