تبليغاتX
راه رفتن مرد مرده
سی ام اردیبهشت 1387
خنیای شعرشان

چند وقتی بود که درباب شعر و موسیقیش با خودم فکرها میکردم تا اینکه چند روز پیش آهنگی شنیدم و با خودم ( دوباره ) فکر کردم که این خواننده ها و نوازنده های امروزی و زیربته ای که امروزه مانند علف سبز می شوند و از اشعار حافظ و سعدی و در کل از اشعار کلاسیک ایرانی به جای لیریک یا همان متن موسیقیشان استفاده می کنند ، به چه چیزشان می بالند؟ البته هستند افرادی که از این قاعده جدا باشند و با اینکه از این اشعار استفاده می کنند حرفی هم برای گفتن داشته باشند.

یکی از دلایلی که به ذهنم رسید این بود که استفاده از این اشعار بسیار راحت است. نه تنها پولی بابتش به چکامه سرا نمیدهند ، بلکه بعضی از این اشعار حتی زحمت آهنگسازی را هم از دوش این علفی ها برمیدارند.

شاعرانی بودند که موسیقی میدانستند. اشعاری که بسیار عالی از لحاظ موسیقیایی و آوایی نیز تنظیم شده بودند. از جمله ی این شاعران رودکی بود و منوچهری دامغانی که هیچ یک از اینها مورد بحث بنده نیستند. البته کیفیت کارشان را زیر سئوال نمیبرم و بسیار در نزدم بااحترام اند.

اما در اینجا قصد دارم از دو بزرگ مرد ایرانی سخن بگویم که هر یک قسمتی از تاریخ را با نیکی به نام خود سند زدند. شمس الدین محمد معروف به حافظ و مولانا جلال الدین رومی معروف به مولوی.

 

حافظ ، اثر استاد محمود فرشچیان

 

شاید بسیاری از شما در جواب به سئوال "چرا حافظ؟" ، بگویید چون او حافظ قرآن بوده. خوب این تنها یک روایت است. قصد ندارم ثابت کنم که حافظ قرآن را از بر نبوده ، بلکه میخواهم روایت دیگری را بازگو کنم که طبق آن این لقب ربطی به حفظ قرآن از سوی این شاعر بزرگ ندارد. روایتیست که میگوید حافظ ردیفهای موسیقی ایرانی را همه از حفظ داشته و مدارک بسیاریست که این گفته را حقیقت میبخشد. مثلا اینکه بسیاری از دانایان موسیقی به ویـــژه آواز خوانــها کنیه ی ( لقب ) حافظ داشته اند. شواهد بسیاری هست که می توانیم با توجه به آنها حافظ را  موسیقی شناس و حتی موسیقی دان به حساب آوریم.

در بسیاری از اشعار  حافظ ، حروف و کلمات مورد استفاده واکه ( صوت دار ) هستند و نوعی موسیقی دارند. شاید میشد به جای استفاده از کلماتی که بار موسیقیایی دارند از کلماتی دیگر استفاده کرد ، اما حافظ با اطلاع از اصوات موسیقیایی حروف و کلمات آن ها را انتخاب کرد که بهترین ها باشند و یقینا این کار هر کس نیست که بتواند احساس موسیقی را همراه با نظم همراه کند. به طور مثال به شعر زیر توجه کنید :

 

عشق تو سرنوشت من،خاک دَرَت بهشت من 

                                            مهر رُخت سرشت من،راحت من رضای تو

 

از تکرار حروف شین ( که در دوران آموزش  با عنوان واج آرایی آن را آموختیم ) ، در این شعر ، زنگی از ادای آن حاصل میشود که برای گوش آشنا با موسیقی حکم طنین ساز سنج را در یک قطعه موسیقی دارد.

میگویند حافظ صوتی بسیار خوش داشته و با گوشه های موسیقی ایرانی آشنا بوده :

 

ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت  

                                           غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم

 

یا در شعر زیر که به صراحت از اصطلاحات موسیقیایی بهره میگیرد :

 

فکند زمزمه ی عشق در حجاز و عراق     نوای بانگ غزلهای حافظ شیراز

 

در شعر بالا حجاز و عراق از اصطلاحات موسیقیایی هستند و حتی واژه ی غزل هم در موسیقی قدیم ایران ، به نوعی از تصنیف یا ترانه اطلاق میشده است.

 

ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت  

                                          میخواندم این سرود و می ناب می زدم

 
معنی : ساقی هم آهنگ با لحن ترانه ای که میخواندم بر لب جام ضرب میگرفت.

 

بسیار شعرها هستند از حافظ که میشود به عنوان مثال در اینجا آورد که البته بنده چنین هدفی ندارم و چند بیت و قسمتی از ساقی نامه ای از این باده پرست را به مثال می آورم که در صورت تمایل به شعر این ادیب کهن بخوانید.

 

استفاده از واژه ی چنگ :

 

چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت    بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

 

استفاده از واژه ی راه که در موسیقی به نغمه و آهنگ و لحن گفته می شود :

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد     شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد

 

استفاده از واژه ی نی که نوعی ساز بادی است :

 

زبانت درکِش ای حافظ زمانی    حدیث بی زبانان بشنو از نی

 

در این ساقی نامه ، حافظ به زیبایی از اصطلاحات موسیقیایی در شعرش بهره می برد :

 

مغنّی نوایی به گلبانگ رود    بگــوی و بزن خسروانی سرود

روان بزرگان ز خود شاد کن    ز پــرویــز و از باربـــد یــاد کــــن

چنان برکــش آواز خنیاگری     که ناهید چنگی به رقص آوری

 

رقص سماع

 

شاعر دیگر مولوی است که او نیز از فن موسیقی در اشعارش استفاده نموده و میتوان اشعارش را در دستگاه موسیقی گذاشت. همان مولویی که ترک ها از غفلت ما فرهنگ نشناس ها استفاده کردند و از آن خود کردند. البته از نگر من : چه باک؟ همین که اشعار این عارف بزرگ به زبان کهن پارسی سروده شده ، نشانیست برای آنان که می اندیشند.

شعر مولوی سراسر شادیست.سراسر زندگی و رقص. رقصی که به آن رقص سماع میگویند و وه که چه زیباست این رقص عارفانه ی پیر رومی که سراسر معنای زندگی میدهد. در تعریف سماع باید گفت : به فتح سين به معنی شنوايی و هر آوازی است كه شنيدن آن خوشايند است، سماع در اصطلاح صوفيه حالت جذبه و اشراق و ازخويشتن رفتن و فنا به امر غير ارادی است كه اختيار عارف تأثيری در ظهور آن ندارد. مراسم سماع که احکام خاص خودش را دارد همه ساله در قونيه در کشور ترکيه برگزار می‌شود.

 

مولوی در شعری خود را به چنگ تشبیه کرده :

 

چون چنگم و از زمزمه ی خود خبرم نیست    اسرار همی گویم و اسرار ندارم

 

موسیقی در شعر مولوی آن چنان قوی و استوار پایه است که میتوان آن را با ملودی های متفاوت و احساسی متفاوت خواند. احساس غم ، شادی و ...

آمیختگی غزل با موسیقی در شعر و سماع مولانا از مرزهای معمول گذشته و به حد شورآفرینی و جذبه (گیرایی) رسیده است.سروده های او با موسیقی درآمیخته و موسیقی را به جنبه ای اصلی از مجالس روحانی که خود بنا نهاده بود ، مبدل ساخت.

به شعر زیر توجه کنید و آن را چندین بار با چند آهنگ مختلف زمزمه کنید. خواهید دید که به راحتی با هر آهنگی خوانده می شود و می توان از آن حس های متفاوتی ارائه و دریافت کرد. :

 

یــار مــرا غــار مــرا عشق جــگرخـوار مــــرا  

                                                 یار تویی غار تویی خواجه ، نگه دار مرا

نـوح تـویی روح تــویی فاتــح و مفتوح تویی 

                                                 سـینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تــویی سور تــویی دولــت منصور تویی  

                                                 مــرغ کُهِ طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی 

                                                 قنـــد تــویی زهــر تویی بیش میازار مرا

 

شاید حیرت آور نباشد که بگوییم زیباترین ِ تصویرها که شاعران فارسی زبان از اصطلاح موسیقیایی نی ساخته اند ، متعلق به مولانا است. آنجا که در مقدمه ی مثنوی عظیم عرفانی خود ما را به شنیدن و نه به خواندن ، دعوت کرد:

 

بشنو این نی چون شکایت می کند    از جدایـیها حکــایت می کند

کـــز نیـــستان تا مـــرا ببریـــده انــــد    در نفیـرم مرد و زن نالیده اند

 

مولانا با آشنایی کافی از کاربرد این ساز بادی ، روح انسان را به نی تشبیه کرده.

 

و به عنوان کلام آخر ، مولانا در حد و ستایش موسیقی چنین گفت :

 

پس حکیــــمان گفـــته انـد این لحــن ها    از دوار چـــــرخ بگـــرفتــــیــــم مــــا

بانگ گردش های چرخست این که خلق   می سرایندش به طنبور و به حلق

مـــــــومنــــان گـــوینـــد کــآثار بهــــشت    نغــــز گــــردانیـــــد هر آواز زشــــت

مــا همــــه اجــــــــزای آدم بــــــوده ایــم    در بهــــشت آن لحنها بشنوده ایم

گرچه بر مـــــا ریــــخــت آب و گِل شـکی    یادمـــان آمـــد از آن هـــا چیــزکی

پــس غـــذای عاشـقـان آمــد ســــمــاع     که درو باشــد خیـــال اجـــتــمــاع

آتـــــش عــــشق از نواها گشــــت تیـــز     آن چنـــــان که آتـــش آن جـوز ریز

 

آری ، این چنین بودند مردان بزرگ ایران زمین. مردمانی که خلق کردند و آفریدند تا آیندگان از آنها بهره ببرند و آن ها را سرلوحه ی رفتار و کردارشان قرار دهند.

اما متاسفانه امروزه شاهد استفاده ی این اشعار در موسیقی های بی ارزش و در نزد مردمان کم خرد هستیم.

 

به هر حال باید اقرار کرد که هر کدام از این ها پی افکندند از نظم کاخی بلند ، که از باد و باران نیابد گزند.

بیست و هشتم اردیبهشت 1387
کی؟ من؟ زرشک!




- کودکی ده ساله بودم  شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک ...
- دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتیست ...

با توجه به اشعار بالا ، بنده هرگز ده ساله نبوده ام !!!


بیست و ششم اردیبهشت 1387
ریبیکا




منتقد ۱:  به نظر شما چرا فیلم ماه عسل خانواده ی دی وینتر صامت بود و صدا نداشت؟

سکوت !!!

یک نفر : فکر میکنم چون .....

منتقد ۱ : به نظر شما چرا فیلم ماه عسل دی وینتر صامت بود و صدا نداشت؟

یک نفر دیگر : فکر میکنم چون .....

منتقد ۱ : خوب ، آقای منتقد ۲ براتون توضیح میدن که چرا فیلم ماه عسل صدا نداشت (!)
منتقد ۲ : اصلا در سال ۱۹۲۷ که سینمای ناطق آغاز شد ...... و ما دلیلی نمیبینیم که اصلا این فیلم صدا داشته باشه !!! فیلم ماه عسل رو که برنداشتن برن صداش رو تنظیم کنن بزارن رو فیلم !!!

و من برخاستم و با همان لبخند تمسخرآمیز همیشگیم آنجا را ترک کردم تا چهره ی شرم زده و سرخ شده منتقد ۱ را نبینم!


یک برنامه ای راه افتاده که انگار خیلی قبل ها راه افتاده بوده و ما بی خبر بودیم. یک دوره ی بررسی سینمای کلاسیک در ژانر های مختلف (که در حال حاضر ژانر ملودرام مورد بررسی قرار گرفته)
اسم برنامه "شور زندگی" ( نام فیلم زندگی ون سان ونگوگ که چند وقت پیش از سینمااقتباس پخش شد ) است.
مکان برگزاری برنامه مشهد ، سه راه ادبیات ، مجتمع شریعتی ، فرهنگسرای جهاددانشگاهی
هر هفته پنجشنبه ها ساعت ۵ بعداز ظهر
فیلم این هفته شاهکار عالیجناب هیچکاک ، Rebecca بود
فیلم هفته بعد Roman Holiday ، فیلمی از ویلیام وایلر

اگر حال نمودید و در دسترستان بود این آدرس بالایی ، حضور گرد آورید و از این حرفا !!!

 

 

بیست و دوم اردیبهشت 1387
بادکنکهای سیمانی



نزدیک به محل قرارمان شدم. وقتی به آنجا رسیدم تنها صندلی های خالی را دیدم. مثل همیشه دست هایم را داخل جیب هایم کردم. مات و مبهوت به صندلی ها نگاه میکردم. ناراحت نبودم. تنها انتظار داشتم که صندلی ها پر باشد. من تنها از این ها انتظار داشتم. همین هایی که صندلی ها را خالی گذاشتند. از لابه لای صندلی ها رد میشوم و به صندلی خودم میرسم. رویش مینشینم و لبخند میزنم. آرام میگویم : سلام ! هیچ صدایی جواب نمیدهد. البته من هم چشمداشتی به شنیدنش ندارم. اما می گویم ( باشد که رستگار شوم !!! ). از جایم برمیخیزم و به سمت بادکنک ها میروم. با سوزنی که در جیبم به همراه آوردم یکی یکیشان را نابود میکنم و باز لبخند میزنم. سوزن را برای یک چنین موقعیتی با خودم آوردم. آخر من بدبینم. بدبین تر از آنچه که باید. از همان راهی که آمدم بازمیگردم. صورتم را برمیگردانم و نگاه میکنم. به صندلی های خالی نگاه میکنم.
عضلات صورتم تغییری نکرده ، دستهایم از قبل بیشتر نمی لرزد ، چشمهایم خسته نیست ، بیشتر پلک نمیزنم و پاهایم سست نیست. من همانطور که آمدم،برمیگردم.
در راه بازگشت پیرزنی اسپند دود کرده. از کنارش که میگذرم ، آن را از روی سرم رد میکند و ورد میخواند. به او هم لبخند میزنم و راهم را ادامه میدهم.

پ ِ نِ : هم اکنون که باران می بارد ، من به بالکن رفته ام و با خود می اندیشم : "چه زیباست که من با قطرات درشت باران هماهنگ شوم و عمود ، مانند ستونی تنومند با آنها به زمین بریزم"

نوزدهم اردیبهشت 1387
از بی آینگی!

 

و من خاموش بر روی صندلی چوبی در کنار شومینه ی خاموش نشسته بودم. در کنارم محکوم و حاکم. محکوم در انتظار حکم و حاکم در پی اجرای حکم. من خاموش نشسته بودم. میز بزرگی بود که پایه هایش بسیار سست می نمود.یک طرفش حاکم نشسته و طرف دیگر محکوم ایستاده بود. حاکم یا همان قاضی ، دژخیمی (جلاد) داشت که همیشه در کنارش بود. محکوم ترسیده بود. آن چنان ترسیده بود که پرده های سفید و نرم اتاق را سیاه و زمخت احساس می کرد. محکوم ِ ده ساله آماده بود برای کیفر. من هیچ نمی گفتم ، اما همه چیز را میشنیدم. حاکم آغاز کرد : چرا؟

 و دژخیم با دستان بزرگ و کریه و سیاهش ، محکوم ده ساله  را هدف گرفت. چهار چشم ِ خشمناک آماده ی بلعیدن محکوم. آنها با چشمهایشان می بلعیدند. این بار هر دو با هم : چرا؟

محکوم که از ترس دستانش یخ را پرورش میداد ، دهان باز کرد : مـَ...

بانگ حاکم اما فرصت ادامه ی سخن نداد : خاموش ای ملعون !!! بی شرم ِ بی حیا.

من هنوز نمی دانستم به کدامین گناه مجازاتش میکنند. اما چه مهم؟ گناه تنها بهانه ای برای قصاص و فروکش کردن عقده های حاکم و دژخیم بود. دژخیم برخاست و به سوی اتاق کوچک رفت. بیرون آمد و انگار شاهدی با خود به همراه داشت. خیزان و غران به سمت میز داوری آمد. در دستش یک عروسک بود ! یک عروسک کوچک و زیبا ! آن را به روی میز انداخت و از برخورد آن با میز صدایی مهیب و دهشتناکی اتاق را فراگرفت : دوفففف ! من به عروسک نگاه میکردم ! عروسک یک پیرهن سبز زیبا به تن داشت و یک دامن گلدار آبی. دامن عروسک تا کمرش بالا زده شده بود ! حاکم نگاهی ژرفناک به عروسک انداخت و دستش را که زیر چانه اش بود ، به سمت آن برد و دور آن حلقه زد. صدای ناخن های سیاه و بلندش از برخورد با میز سرم را آزرد : خیریششش !!! عروسک را برداشت و به پاهای عریانش نگاه کرد. انگار قصد خوردنشان را داشت. به خود آمد و عروسک را به سمت محکوم ِ لرزان پرتاب کرد. حاکم : چرا؟ رنگ ملعون ده ساله مانند گچ بود ، طوری که اگر کنار دیوار اتاق قرارش میدادی جزئی از دیوار میشد و تشخصیش بسیار دشوار بود. اطراف چشمانش اما قرمز شد. قرمز و نمناک. قطره اشکی فروریخت و بر زمین افتاد و وقتی با زمین برخورد کرد ، قطرات کوچکتری را تشکیل داد. صدایش درگوش من پیچید : دامممم !!!

آری ، ده ساله بود که دامن عروسک را بالا زده بود. همان ده ساله ای که اشک یخی اش بر زمین افتاد. و حالا حاکم از او می پرسید : چرا؟

و او هیچ جوابی نداشت. حاکم چکش آهنین و بزرگش را بر میز کوباند. طوری که لیوان آبش لرزید و دژخیم ترسید. دستش را به سمت دژخیم برد و یقه ی او را چنگ زد و به سمت خود آورد. دهانش را به سمت گوش او برد و چیزی در گوش او گفت. دهانش را که باز کرد ، از بوی گندش ، منی که چند قدم دوتر بودم دلم آشوب کرد. لبخندی موذیانه بر لبان دژخیم. به سمت محکوم رفت و دست نازک و تردش را گرفت و دنبال خود کشید. کشید و به سمت اتاق کوچک دربسته برد. کلیدش را درآورد و در را باز کرد. هیچ نوری داخل اتاق نبود. خاموش و سرد و تاریک. یک سیاه چال بود. ده ساله برگشت و به من چشم دوخت. چشمان خمار و نیمه بازش التماسم میکردند. گویا از من انتظاری داشت. انگار از من طلب کمک میکرد. دژخیم دست پهنش را بر پشت ده ساله کوباند و او را به داخل  سیاه چال پرتاب کرد. گردن ده ساله مانند بره ای که سر میبرندش کج شد و به داخل پرتاب شد و در سیاهی پنهان شد.

باممم !!! دژخیم در را بست و خشنود به سمت حاکم آمد.

و من سرانجام دهان گشودم : آخر او ده سال بیشتر نداشت!!!

چهار چشم تیز و برنده به سمتم حمله ور شد. صدای چکش آهنین که دوباره به میز کوبیده شد : چی؟؟؟؟

دژخیم آرام گفت : ای گستاخ !!!

حاکم گفت : اگر فردا روزی با دختر همسایه چنین کاری کرد چه؟؟؟ او یک شرور است ، همین و بس.

 

آری همین را گفت و بس. من برخاستم و بیرون آمدم.

بیرون آمدم و با خود اندیشیدم : آخر دختر همسایه که با دامن از خانه بیرون نمی آید !!!

هجدهم اردیبهشت 1387
About Wisdom

Bom yeoreum gaeul gyeoul geurigo bom
Spring, Summer, Autumn, Winter... and Spring
Spring, Summer, Fall, Winter... and Spring
Frühling, Sommer, Herbst, Winter... und Frühling
بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان ... و دوباره بهار



Evolution

چهاردهم اردیبهشت 1387
Misanthropic Requiem

 

 

جماعت من دیگه حوصله ندارم

به خوب امید و از بد گله ندارم

گرچه از دیگرون فاصله ندارم

کاری با کار این قافله ندارم

 

کوچه ها باریکن ، دککوننا بستس

خونه ها تاریکن ، طاقا شیکستس

کوچه ها باریکن ، دککوننا بستس

خونه ها تاریکن ، طاقا شیکستس

کوچه ها باریکن ، دککوننا بستس

خونه ها تاریکن ، طاقا شیکستس

کوچه ها باریکن ، دککوننا بستس

خونه ها تاریکن ، طاقا شیکستس

 

 

پ ِ ن ِ ۱ (بی ربط ) : تو فکر میکنی حق گرفتنیه یا دادنی؟ من میگم دادنی. من میگم نباید کسی برای این که حقش بهش برسه بجنگه !!! اسمش روشه حق ! مال صاحبشه. تو یه حقی داره ، منم یه حقی ! وقتی حق تو بهت داده نشه ، یعنی این که باید بگیریش. چرا نباید حق تو بهت داده بشه؟ چرا باید حق تو رو یکی دیگه بگیره که تو بری ازش بگیری؟

پ ِ ن ِ ۲ ( مرتبط ) : آقا ما حقمون رو نخوایم باید کی رو بزنیم؟

 

نهم اردیبهشت 1387
I Want To Play a Game
به دو دستگاه بازی با مشخصات نامعلوم دعوت شده ایم. هردو را هم برآورده میکنیم تا نشانی باشد از لطف و مرحمتمان ، آمین.

بازی اول به دعوت گنجشک ، چند چیز تاثیرگذار و مهم در زندگی اینجانب :

۱- خودم : خوب طبیعتا باید چیز اول خودم باشم. من هم چیز هستم دیگه ! چیز ! خیلی علاقه دارم به خودم. خیلی. یعنی انقدر که به خودم علاقه دارم به هیچ چیز دیگه ندارم. مثلا به قوری مامان بزرگم هم نسبت به خودم کمتر علاقه دارم. یا به سیفون دستشوییمون. آخه اونم خیلی خوبه. واقعا چیز مثبت و کارراه اندازیه. اما به هرحال خودم یه چیز دیگه هستم.

۲: هنر : کلا به هنر علاقه دارم. اینجا اسم از چیزی یا هنرمندی نمیبرم ، چون یه رده ی کلی هست و همه رو شامل میشه. به هر هفت هنر علاقه دارم. مخصوصا به آخریش که سینما باشه. یه سلیقه ی خاصی هم دارم در این زمینه. البته همه دارن این سلیقه رو. همیشه سعی میکنم درباره ی هنر ، با یه آدم احمق صحبت نکنم. چون در نهایت یا سر اون رو میکوبونم به در و دیوار یا سر خودم رو.

۳- جواد : این جواد یه موجود بی وجودیه ! من تا آخر عمرم هم این آدم رو یادم میمونه. هفت سال پیش ، در یکی از روزهای بهاری ، چست و چابک نرم و نازک و این حرفا داشتم تو کوچه با چند تا از دوستان صحبت میکردم که یکیشون این جواد بود. خیلی آدم خل وضعی بود(در اینجا خل وضع یعنی جوزده ).یهو جو گرفتش اومد با ما شوخی کنه ، آرنج بدقوارش رو زد تو دندون جلوییه ما و بنده هم تا اعماق وجودم سوختم در اون لحظه. از اون روز به بعد بنده همش فکر میکنم همون دندونم لق شده ! همش بهش دست میزنم هلش میدم عقب. البته دوستان لطف دارن و به من میگن که توهم زدم در حد بوندس لیگا! اما من فکر میکنم لق شده. شش سالی هست این جواد رو ندیدم.

۴- خانواده : این چیز باارزش در زندگی هرکسی یه جایی داره. در زندگی من خیلی مسئله ی مهمیه خانواده ، چون اگر من اینو نداشتم یقینا الان انقدرا که به خودم افتخار میکنم افتخار نمیکردم. خانواده ی من ( از عمه تا دختر پسر دایی ) خیلی انسان های نجیبی هستن. اینها دقیقا اون چیزی هستن که باید باشن و من فکر میکنم یکی از شاهکارهای خلقت همینها هستن. هر وقت احساس خستگی و ازخودزدگی میکنم اینا هستن که منو دلداری بدن. اینا یه سری آدمهای حساب شده ای هستن که کلی تر بخوام بگم ، بهشون میگن مردم. همیشه کارهایی که اینا میکنن رو من برعکسش رو انجام میدم. یعنی راهنمای منن. میگن که آقا ، ما مردمیم ، ما همگانیم. منم تا جایی که بتونم سعی میکنم از عادات و رفتار و اخلاق اینها دوری کنم. جالب اینجاست که وقتی اخلاقا به اینها نزدیک میشم یه حالت تهوع سارتری بهم دست میده. این خودش یه جور آلارمه.

بازی دوم به دعوت شهره ، یک جمله ی شش کلمه ای :

باری ، همانا که آفرینندگان همه سخت اند.


دعوت میکنم از Ghost Dog ( با کامنت ) و هرکس دیگری که دلش خواست بازی کنه.

پنجم اردیبهشت 1387
My Sad Statue

ساعت 4:30 دقیقه ی بامداد ، میدان آبی ، آنطرف

تازه رسیدم ،هوا گرگ و میشه. هیچکی تو خیابونا نیست. فقط منم که دارم میرم به سمت میدان آبی. از اینجا به بعد همه چیز آبیه. برگای آبی رو زمین با باد کشیده میشن و خش خش میکنن. دیوارا آبی ، پنجره ها آبی ، آجرا آبی ، حتی آب هم آبیه ، واقعا آبیه بدون اینکه آسمون آبیش کنه. به میدون نزدیک شدم. دیگه باد هم جرات نمیکنه سرصدا کنه ، برگا چند قدم عقب تر وایستادن ، جلو تر نمیان. سکوت ! میرم کنار میدون وایمیستم. کریز اون بالا نشسته ، چارزانو، دست به سینه. رنگش سفیده. سفیده سفید. سکوت ! وایمیستم بهش نگاه میکنم. میرم داخل میدون. از تو آب رد میشم. نمیدونم چرا اب اینجا قرمزه. آب راکد وایساده. پامو میزارم توش ، یه حلقه درست میشه دورپام ، چندتا دیگه هم دورش. میرم بالا. دستمو میگریم به یکی از دستاش. دهنمو میارم دم گوشش.
درگوشش میگم : تو بُتی؟
جواب نمیده.
- تو خدایی؟
جواب نمیده
- تو چی هستی؟
جواب نمیده
- میدونی کریز اومدم بگم با این دفعه میشه سیزده بار. سیزده بار با اشک! سیزده بار با غصه ، سیزده بار با عشق ، سیزده بار با هرچی تو بخوای.
چشماش رو باز میکنه. خیلی آروم و یواش میگه: هنوز زوده !
خیلی آروم سرم رو میندازم پایین. دستش رو ول میکنم. پامو میزارم تو آب قرمزا ، میام بیرون. همون راهی که اومدم رو برمیگردم.
هوا دیگه داره روشن میشه.

یکم اردیبهشت 1387
Song Of God
پسرکی بود ، هیچ نمیدانست. پسرک هیچ نمیدانست و هیچ نبود. پسرک نه زرنگ بود نه احمق ، نه دروغگو نه ریا کار ، نه غلط نه درست ، نه این نه آن. پسرک نبود.

پسرک روز به روز و شاید هم شب به شب بزرگتر شد. بزرگ و بزرگ. پسرک با تمام نبودنش ، انگار پاک بود. پسرک بزرگ شد و دید. هرچیزی که دید تعجب کرد، اما هرگز نپرسید. پسرک دید و تعجب کرد! دانایی به او گفت : تحمل کن. پسرک با این که نفهمید چرا ، اما تحمل کرد. پسرک باز هم بزرگتر شد و باز هم دید ، بیشتر و بیشتر. دانا باز هم به او می گفت: تحمل کن. پسرک باز هم بزرگ شد. دانا باز هم مثل همیشه به او می گفت: تحمل کن. زمان می گذشت و پسرک بزرگ تر میشد. بزرگ و بزرگ .... بزرگ و بزرگ .... بزرگ و بزرگ. پسرک آنقدر بزرگ شد که هرکس او را می دید می گفت : چه چندش آور! حتی دانا هم بعد از اینکه می گفت : تحمل کن ، همین را می گفت. او نیز میگفت : چه چندش آور!
پسرک بزرگ شد و بزرگ شد ، آنقدر بزرگ شد و تحمل کرد که روزی ترکید.
پسرک بزرگ شد و بزرگ شد ، آنقدر بزرگ شد و تحمل کرد که روزی ترکید و بر مردم پاشید. مردم برای اینکه اندکی از پسر به آنها سرایت نکند ، غسل کردند. مردم از آن روز به بعد هرروز غسل میکردند.

پ ِ نِ : صدای خدا می آید امشب....