تبليغاتX
راه رفتن مرد مرده
سیزدهم تیر 1387
ای روزگار 2
بعد از روز های متوالی سکوت در انتظار یه پست عجیب غریب بودیم
تا عصیان سکوتتان را نشان دهد.....

عصیان سکوت من؟ مردم اگر باشی ، به تو نمی خندم اما اگر نباشی که نیستی میخندم. آخر این روزها مگر وقت برای عصیان هم باقی می ماند که من بازتابش را اینجا بروز دهم. نه دوست من ( نه دوستان من ) ، بنده نه عصیانی در کارم بوده و نه هیچ چیز فلسفی روانشناختی دیگری. من تنها یک موجود بدبخت و ذلیل دیگری هستم که برای فردا جان میککنم !  بله ، جان می ککنم !

 

 

 

دوم تیر 1387
ای روزگار
اینجانب از اعماق تَهَم برای همه ی شما تنگ شده بودم !!! به مولا اگر نباشد به لولا دروغ نمی گویم.
ادامه ی کامنت توسط ادمین وبلاگ حذف شد ( حالا این ادمین کی هست؟ )

آقا من در چند روز آتی برمیگردم ، تا برنامه ی بعد خدانگهدار
یکم خرداد 1387
نکن برادر من ، نکن ! ای بابا ! روشن فکر کدومه؟ من غلط بکنم ! نکن آقا ! اون چوب رو دربیار جون مادرت !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سی ام اردیبهشت 1387
خنیای شعرشان

چند وقتی بود که درباب شعر و موسیقیش با خودم فکرها میکردم تا اینکه چند روز پیش آهنگی شنیدم و با خودم ( دوباره ) فکر کردم که این خواننده ها و نوازنده های امروزی و زیربته ای که امروزه مانند علف سبز می شوند و از اشعار حافظ و سعدی و در کل از اشعار کلاسیک ایرانی به جای لیریک یا همان متن موسیقیشان استفاده می کنند ، به چه چیزشان می بالند؟ البته هستند افرادی که از این قاعده جدا باشند و با اینکه از این اشعار استفاده می کنند حرفی هم برای گفتن داشته باشند.

یکی از دلایلی که به ذهنم رسید این بود که استفاده از این اشعار بسیار راحت است. نه تنها پولی بابتش به چکامه سرا نمیدهند ، بلکه بعضی از این اشعار حتی زحمت آهنگسازی را هم از دوش این علفی ها برمیدارند.

شاعرانی بودند که موسیقی میدانستند. اشعاری که بسیار عالی از لحاظ موسیقیایی و آوایی نیز تنظیم شده بودند. از جمله ی این شاعران رودکی بود و منوچهری دامغانی که هیچ یک از اینها مورد بحث بنده نیستند. البته کیفیت کارشان را زیر سئوال نمیبرم و بسیار در نزدم بااحترام اند.

اما در اینجا قصد دارم از دو بزرگ مرد ایرانی سخن بگویم که هر یک قسمتی از تاریخ را با نیکی به نام خود سند زدند. شمس الدین محمد معروف به حافظ و مولانا جلال الدین رومی معروف به مولوی.

 

حافظ ، اثر استاد محمود فرشچیان

 

شاید بسیاری از شما در جواب به سئوال "چرا حافظ؟" ، بگویید چون او حافظ قرآن بوده. خوب این تنها یک روایت است. قصد ندارم ثابت کنم که حافظ قرآن را از بر نبوده ، بلکه میخواهم روایت دیگری را بازگو کنم که طبق آن این لقب ربطی به حفظ قرآن از سوی این شاعر بزرگ ندارد. روایتیست که میگوید حافظ ردیفهای موسیقی ایرانی را همه از حفظ داشته و مدارک بسیاریست که این گفته را حقیقت میبخشد. مثلا اینکه بسیاری از دانایان موسیقی به ویـــژه آواز خوانــها کنیه ی ( لقب ) حافظ داشته اند. شواهد بسیاری هست که می توانیم با توجه به آنها حافظ را  موسیقی شناس و حتی موسیقی دان به حساب آوریم.

در بسیاری از اشعار  حافظ ، حروف و کلمات مورد استفاده واکه ( صوت دار ) هستند و نوعی موسیقی دارند. شاید میشد به جای استفاده از کلماتی که بار موسیقیایی دارند از کلماتی دیگر استفاده کرد ، اما حافظ با اطلاع از اصوات موسیقیایی حروف و کلمات آن ها را انتخاب کرد که بهترین ها باشند و یقینا این کار هر کس نیست که بتواند احساس موسیقی را همراه با نظم همراه کند. به طور مثال به شعر زیر توجه کنید :

 

عشق تو سرنوشت من،خاک دَرَت بهشت من 

                                            مهر رُخت سرشت من،راحت من رضای تو

 

از تکرار حروف شین ( که در دوران آموزش  با عنوان واج آرایی آن را آموختیم ) ، در این شعر ، زنگی از ادای آن حاصل میشود که برای گوش آشنا با موسیقی حکم طنین ساز سنج را در یک قطعه موسیقی دارد.

میگویند حافظ صوتی بسیار خوش داشته و با گوشه های موسیقی ایرانی آشنا بوده :

 

ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت  

                                           غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم

 

یا در شعر زیر که به صراحت از اصطلاحات موسیقیایی بهره میگیرد :

 

فکند زمزمه ی عشق در حجاز و عراق     نوای بانگ غزلهای حافظ شیراز

 

در شعر بالا حجاز و عراق از اصطلاحات موسیقیایی هستند و حتی واژه ی غزل هم در موسیقی قدیم ایران ، به نوعی از تصنیف یا ترانه اطلاق میشده است.

 

ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت  

                                          میخواندم این سرود و می ناب می زدم

 
معنی : ساقی هم آهنگ با لحن ترانه ای که میخواندم بر لب جام ضرب میگرفت.

 

بسیار شعرها هستند از حافظ که میشود به عنوان مثال در اینجا آورد که البته بنده چنین هدفی ندارم و چند بیت و قسمتی از ساقی نامه ای از این باده پرست را به مثال می آورم که در صورت تمایل به شعر این ادیب کهن بخوانید.

 

استفاده از واژه ی چنگ :

 

چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت    بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

 

استفاده از واژه ی راه که در موسیقی به نغمه و آهنگ و لحن گفته می شود :

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد     شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد

 

استفاده از واژه ی نی که نوعی ساز بادی است :

 

زبانت درکِش ای حافظ زمانی    حدیث بی زبانان بشنو از نی

 

در این ساقی نامه ، حافظ به زیبایی از اصطلاحات موسیقیایی در شعرش بهره می برد :

 

مغنّی نوایی به گلبانگ رود    بگــوی و بزن خسروانی سرود

روان بزرگان ز خود شاد کن    ز پــرویــز و از باربـــد یــاد کــــن

چنان برکــش آواز خنیاگری     که ناهید چنگی به رقص آوری

 

رقص سماع

 

شاعر دیگر مولوی است که او نیز از فن موسیقی در اشعارش استفاده نموده و میتوان اشعارش را در دستگاه موسیقی گذاشت. همان مولویی که ترک ها از غفلت ما فرهنگ نشناس ها استفاده کردند و از آن خود کردند. البته از نگر من : چه باک؟ همین که اشعار این عارف بزرگ به زبان کهن پارسی سروده شده ، نشانیست برای آنان که می اندیشند.

شعر مولوی سراسر شادیست.سراسر زندگی و رقص. رقصی که به آن رقص سماع میگویند و وه که چه زیباست این رقص عارفانه ی پیر رومی که سراسر معنای زندگی میدهد. در تعریف سماع باید گفت : به فتح سين به معنی شنوايی و هر آوازی است كه شنيدن آن خوشايند است، سماع در اصطلاح صوفيه حالت جذبه و اشراق و ازخويشتن رفتن و فنا به امر غير ارادی است كه اختيار عارف تأثيری در ظهور آن ندارد. مراسم سماع که احکام خاص خودش را دارد همه ساله در قونيه در کشور ترکيه برگزار می‌شود.

 

مولوی در شعری خود را به چنگ تشبیه کرده :

 

چون چنگم و از زمزمه ی خود خبرم نیست    اسرار همی گویم و اسرار ندارم

 

موسیقی در شعر مولوی آن چنان قوی و استوار پایه است که میتوان آن را با ملودی های متفاوت و احساسی متفاوت خواند. احساس غم ، شادی و ...

آمیختگی غزل با موسیقی در شعر و سماع مولانا از مرزهای معمول گذشته و به حد شورآفرینی و جذبه (گیرایی) رسیده است.سروده های او با موسیقی درآمیخته و موسیقی را به جنبه ای اصلی از مجالس روحانی که خود بنا نهاده بود ، مبدل ساخت.

به شعر زیر توجه کنید و آن را چندین بار با چند آهنگ مختلف زمزمه کنید. خواهید دید که به راحتی با هر آهنگی خوانده می شود و می توان از آن حس های متفاوتی ارائه و دریافت کرد. :

 

یــار مــرا غــار مــرا عشق جــگرخـوار مــــرا  

                                                 یار تویی غار تویی خواجه ، نگه دار مرا

نـوح تـویی روح تــویی فاتــح و مفتوح تویی 

                                                 سـینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تــویی سور تــویی دولــت منصور تویی  

                                                 مــرغ کُهِ طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی 

                                                 قنـــد تــویی زهــر تویی بیش میازار مرا

 

شاید حیرت آور نباشد که بگوییم زیباترین ِ تصویرها که شاعران فارسی زبان از اصطلاح موسیقیایی نی ساخته اند ، متعلق به مولانا است. آنجا که در مقدمه ی مثنوی عظیم عرفانی خود ما را به شنیدن و نه به خواندن ، دعوت کرد:

 

بشنو این نی چون شکایت می کند    از جدایـیها حکــایت می کند

کـــز نیـــستان تا مـــرا ببریـــده انــــد    در نفیـرم مرد و زن نالیده اند

 

مولانا با آشنایی کافی از کاربرد این ساز بادی ، روح انسان را به نی تشبیه کرده.

 

و به عنوان کلام آخر ، مولانا در حد و ستایش موسیقی چنین گفت :

 

پس حکیــــمان گفـــته انـد این لحــن ها    از دوار چـــــرخ بگـــرفتــــیــــم مــــا

بانگ گردش های چرخست این که خلق   می سرایندش به طنبور و به حلق

مـــــــومنــــان گـــوینـــد کــآثار بهــــشت    نغــــز گــــردانیـــــد هر آواز زشــــت

مــا همــــه اجــــــــزای آدم بــــــوده ایــم    در بهــــشت آن لحنها بشنوده ایم

گرچه بر مـــــا ریــــخــت آب و گِل شـکی    یادمـــان آمـــد از آن هـــا چیــزکی

پــس غـــذای عاشـقـان آمــد ســــمــاع     که درو باشــد خیـــال اجـــتــمــاع

آتـــــش عــــشق از نواها گشــــت تیـــز     آن چنـــــان که آتـــش آن جـوز ریز

 

آری ، این چنین بودند مردان بزرگ ایران زمین. مردمانی که خلق کردند و آفریدند تا آیندگان از آنها بهره ببرند و آن ها را سرلوحه ی رفتار و کردارشان قرار دهند.

اما متاسفانه امروزه شاهد استفاده ی این اشعار در موسیقی های بی ارزش و در نزد مردمان کم خرد هستیم. بدگوهرانی که نیچه ی بزرگ آنها را به خوبی توصیف کرد و از مردمان اندیشمند خواست تا از آنان پرهیز کنند و گفت :

زندگی سرچشمه ی لذت است ، اما آنجا که فرومایگان می نوشند ، چشمه ها همه زهرآگین است.

 

به هر حال باید اقرار کرد که هر کدام از این ها پی افکندند از نظم کاخی بلند ، که از باد و باران نیابد گزند.

بیست و هشتم اردیبهشت 1387
کی؟ من؟ زرشک!

- کودکی ده ساله بودم  شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک ...
- دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتیست ...

با توجه به اشعار بالا ، بنده هرگز ده ساله نبوده ام !!!